از هر سمتی که می روم این خیابان یک طرفه را ...اما در آخر به تو ختم می شود ذهن در همم....
تو را می بینم اما این سایه ی افتاده بر سنگ فرش ها کمکی به من نمی کند ...
تو را یافتم ولی خودم را نه..من در کاغذ پاره های ذهنم گم شده ام .......مداد
چه قشنگ :)
مرسی هلیا
نمیدونم چرا ولی احساس میکنم خیلی باید تنها باشید.از لحظه ای که اومدم به وبلاگتون این احساس رو دارم
آره اون موقع واقعا تنها بودم
چه قشنگ :)
مرسی هلیا
نمیدونم چرا ولی احساس میکنم خیلی باید تنها باشید.از لحظه ای که اومدم به وبلاگتون این احساس رو دارم
آره اون موقع واقعا تنها بودم