کافه درهم

نوشتن را وقتی آغاز کردم که تو را در اینجا نیافتم

کافه درهم

نوشتن را وقتی آغاز کردم که تو را در اینجا نیافتم

شروع...

من سر در گم در تلاش برای پیدا کردن خودم در میان کاغذ پاره های ذهنم گم شده ام...

از هر سمتی که می روم این خیابان یک طرفه را ...اما در آخر به تو ختم می شود ذهن در همم....

تو را می بینم اما این سایه ی افتاده بر سنگ فرش ها کمکی به من نمی کند ...

تو را یافتم ولی خودم را نه..
من در کاغذ پاره های ذهنم گم شده ام ...
.
.
.
.

مداد 

نظرات 2 + ارسال نظر
هلیا جمعه 20 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 12:23 ب.ظ

چه قشنگ :)

مرسی هلیا

سنا چهارشنبه 1 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 04:42 ب.ظ

نمیدونم چرا ولی احساس میکنم خیلی باید تنها باشید.از لحظه ای که اومدم به وبلاگتون این احساس رو دارم

آره اون موقع واقعا تنها بودم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد